چهارشنبه 1 تیر 1390
نویسنده: دانشجوی سهمیه |
روبروی سجادهام بنشین تا کلاه شرعیای باشد برای پرستیدنت بدون کفر..
جمعه 29 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:ژانر،
شیخ در مصاحبه با خبرنگارسیاسی دانشجو آنلاین گفت: به شما که عرض کنم، کلا ما به حق حقوق ما تجاوز شده بود و الان ما به حق خود رسیدیم
جمعه 29 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:ژانر،
در راستای طرح موفق ساندیسی نظام کله پا شده ایران، امشب در همه کافی شاپها، رانی رایگان توزیع خواهد شد!
جمعه 29 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:ژانر،
خبرنگار سیاسی دانشجوآنلاین دقایقی پیش خبرداد: کروبی امشب با مردم سخن می گوید! بعد از اخبار ساعت 21
جمعه 29 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:ژانر،
خبرنگار سیاسی دانشجوآنلاین كه چند دقیقه ای به خاطر ازدیاد جمعیت سبزاندیشان در حال غش به سر می برد،پس از متواری شدن از محل تجمع ،طی یك تماس تلفنی خبرداد
سه شنبه 26 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:اخبار،
بسم الله
یکشنبه 17 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه |
بِسمِ الله الرّحمنِ الرّحیمِ
وَإِذْ نَجَّیْنَاکُم مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ یَسُومُونَکُمْ سُوَءَ الْعَذَابِ
یُذَبِّحُونَ أَبْنَاءکُمْ وَیَسْتَحْیُونَ نِسَاءکُمْ
وَفِی ذَلِکُم بَلاءٌ مِّن رَّبِّکُمْ عَظِیمٌ
...
و به (یاد بیاورید) هنگامی که از فرعونیان- که شما را سخت شکنجه میکردند- نجاتتان دادیم.
که بچّههاتان را میکشتند و زنهاتان را زنده نگه میداشتند
و در آن آزمایش بزرگی از طرف پروردگارتان بود.
...
برای این روزهای خواهران و برادرانم در مصر.
چهارشنبه 13 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:نجوای درون،
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟
سه شنبه 5 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:اخبار،
یه نگاه به تصاویر زیر بندازید!


سه شنبه 5 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:نجوای درون،
کوفه هوای ننگ دارد
شام هوای نیرنگ
و کاروان ...
سه شنبه 5 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:نجوای درون،
بمیرم برایت صاحب عزا
این روزها کربلا اقامه عزا کردی
یا خرابه شام ؟
سه شنبه 5 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:نجوای درون،
هزار سال گذشت از حکایت مجنون
هنوز مردمِ صحرانشین سیهپوشند
سه شنبه 5 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:نجوای درون،
فتمّ میقات ربّه اربعینَ لیله...
بازگشتهاید با الواح مقدّسی که بر آن آیات صبر نگاشته است. چلهتان تمام شده، من دوباره آمدهام به رسالت شما ایمان بیاورم.
سه شنبه 5 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:نجوای درون،
هنوز صدای سهساله توی گوشتان طنین انداخته، هنوز مبهوت حرفهاش هستید، صدای شیون و زاری بانوان بلند شده، جان از جسم کوچک رقیّه پرواز کرده و به باباش پیوسته، صدای کوچک و دوستداشتنیش با آن حرفهای بزرگش امّا هنوز توی تمامی وجودتان پیچیده. یادتان میآید عصر روز دهم جایی گوشه کنار آن صحرای تفتیده پیداش کرده بودید، یادتان میآید به بوته خاری پناه برده بود، پاهاش امّا پُر خار شده بود، از گوشش خون میچکید، قلبش انگار گنجشک کوچکی تند و تند میزد، محکم به آغوشتان فشرده بودیدش، ترس برتان داشته بود که نکند هم الان جان از جسمش جدا بشود. رقیّه امّا مانده بود. از گرمای آغوش شما جان گرفته بود و از معرکه عصر روز دهم سالم بیرون آمده بود. همه این بیست و چند روز را با شما همراه شده بود، امّا بی تاب، نه از گرسنگی و تشنگی و گرما و تکان شترهای بیمحمل و درازی سفر... مدام سراغ بابا را میگرفت و شما یقین داشتید رقیّه ماندنی نیست. دوری بابا را آن وجودِ ناز و نازنین و لطیف کجا میتوانست تاب بیاورد؟ رقیه دقایقیست به بابا رسیده، جسم بیجانش روی دستهای شماست. چشمهاش بسته شده دیگر. شما ماندهاید و روضههای سه سالهای که تا آخر عمر باید آتشتان بزند: «کی سرت را خونی کرده بابا؟! کی رگهات را بریده؟ کی من را یتیم کرده؟! کی یتیم تو را بزرگ کند؟! کی پناه این زنهای اسیر باشد؟...»
سه شنبه 5 بهمن 1389
نویسنده: دانشجوی سهمیه | طبقه بندی:نجوای درون،
چوب خیزران است که بر لب و دندانهای
حسینتان میخورَد. صدای شیون و زاری بانوان و بچّهها بلند میشود. شما
امّا همانجاها که همه فکر میکنند میشکنید، میایستید. همانجاها که هر
کسی فرومیافتد بلند میشوید. از سجّاد علیه السّلام
اذن میگیرید، میایستید، همه نگاهها به سمت شما برمیگردد، بسمِ الله
میگویید، هنوز کسی باور نکرده اینجا هم عوض شیون و زاری شما میخواهید
خطابه کنید، چوب توی دستهای یزید میایستد، نفسها توی سینه حبس میشود،
شروع کردهاید، با حمد و سپاس شروع کردهاید! و با این آیه آب پاکی را روی
دست جماعت خبیث ریختهاید: ثمّ کانَ عاقبه الّذین اساؤو السّوآ اَن کذّبوا
بآیات الله و کانوا بِها یستهزؤؤن و ... و با حمد و سپاس تمام میکنید.
مینشینید. تمام شد. فتح کاخ شام هم تمام شد. در هم کوبیدهاید همه این
دستگاه را درهم کوبیدنی! راستی که شما وارث فاتح فتوحات مبین هستید بانو.
کجاست حیدر علیه السّلام که خونش را اینچنین جوشیده در رگهای شما ببیند؟!